گزارش برنامه پیمایش جنگل کجور به سیسنگان 22 23 8 93
چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳
6 نظر
1000 بازدید

به نام پروردگار زیبایی ها

هر آنچه می بینی تصویری از زیبایی های خالق متعالی است ، فرقی نمی کند برگی خشکیده باشد ، سنگی ، نقش گلسنگی یا بچه قورباغه ای کوچک که در کنارت قرار گرفته باشد ، تمام اینها نشانه هایی از عظمت و زیبایی پروردگار است.

منطقه ی کجور ما بین دماوند و علم کوه به عبارتی بین دو دره هراز و چالوس قرار دارد ، کجور از غرب به چالوس ، شرق به لولوه نور ، و از شمال به دریای خزر مشرف می شود ، آب و هوای منطقه متعدل و مرطوب و پوشش جنگلی غنی ، محیط مناسبی را برای زندگی جانوران فراهم کرده است ، پوشش گیاهی جنگل شامل درختانی مثل توسکا ، ازگیل ، راش ، افرا ، صنوبر و غیره و گیاهانی مثل مریم گلی ، شیرخشت و گیاهان بومی جنگلی می باشد ، جنگل کجور یکی از جنگل های بکر و زیبای منطقه می باش که همه ساله در فصل بهار و پائیز پذیرای گردشگران زیادی می باشد.

 

 

گزارش برنامه پیمایش جنگل کجور به سیسنگان 22 23 8 93

بچه ها یه خبر بد بدم ؟؟ برنامه کجور به سیسنگان به علت شرایط بد جوی کنسل شد ، این جمله ای بود که در چهارشنبه شب 14 آبان 93 ، محمد بخشی عزیز در فضای مجازی وایبر به اشتراک گذاشت ، این خبری بود که علیرغم ناراحتی برای بهم خوردن برنامه بچه های گروه ، سراسر وجود من را پر از شوق و خوشحالی کرد چرا که مجالی برایم مهیا می شد تا بتوانم بار سفر ببندم و راهی جنگل های کجور به سیسنگان شوم که شوق  دیدنش در بند بند وجودم حس می شد.ساعت 1230 شب چهارشنبه 21 آبان 93 پس از تکمیل شدن افراد و همچنین گوش دادن به صحبتهای آقای فرج الهی بزرگ و جناب حسن رهنما و محمد بخشی عزیز که زحمت آوردن بچه ها به محل جمع شدن گروه را کشیدند ، و بدرقه ی این سه عزیز راهی شدیم ، راهی جنگلی که توصیف آن هرگز در چند عکس و چند جمله نمی گنجد ، پس از گپ و گفتی با دوستان جدید الورود به توصیه سرپرستان برنامه اکبر صالحی و احسان بنده لوی عزیز همگی استراحت کردیم ، در میان بچه ها گروه چهره ی کهنسال اما پرشور و انرژی و مهربانی به چشن می خورد که همگی مان را به وجد می آورد و آن حضور جناب آقای نوروزی بود که انرژی بچه ها را چند برابر می کرد با همان گیوه های معروف وارد جاده چالوس شدیم پس از طی مسیر و نظاره کردن برفی که کوهها را سفید کرده بود و در گوشه کنار جاده به چشم می خورد ، ساعت 4 صبح به مرزن آباد رسیدیم و سپس وارد دوراهی کجور ( کندلوس ) شدیم ، مدتی که گذشت متوجه شدیم که سه راهی که به جنگل وارد می شد را رد کرده ایم ، کم کم به روستای کدیر نزدیک شدیم سپس توقف کردیم و با پرس و جو از یکی از اهالی قسمتی از مسیر را برگشتیم تا به ابتدای جاده ی خاکی که راه بسوی جنگل داشت رسیدیم ،ساعت715 پس از خداحافظی از آقای رضایی کوله های سبک و سنگین مان را بر داشتیم و پیاده شدیم ، به محض پیاده شدن سوز عجیبی استخوانهایمان را سوزاند بطوری که خواب و چرت ماشین از همه پرید ، ظرف مدت چند دقیقه همگی لباس پوشیده مجهز شدیم و راهی مسیر پر رمز و راز جنگل شدیم ، طی مسیر کردیم تا اینکه ساعت 9 به محلی رسیدیم که معدن زغال سنگ بود همانجا اطراق کرده وسایل صبحانه را مهیا نمودیم پس از اندکی استراحت راس 945 دقیقه حرکت کردیم ، خوش آمد گویی پائیز رنگارنگ را از ابتدای مسیر در کنار خود حس می کردیم ، آنقدری که حواسمان به نظاره کردن اطراف و زیبایی های مناظر بود متوجه جلوی پا و قدمهایمان نبودیم ، پس از اندکی به رودخانه رسیدیم که بچه ها با کمک هم از آن عبور کردیم ، در طی مسیر از صدای زیبای آقای بهروز محمدی نیز لذت بردیم که چند تصنیف برایمان خواندند و بچه ها نیز با ایشان همصدا می شدند ،پس از عبور از یک شیب تند ساعت 1130 به گوسفند سرا رسیدیم و مشغول عکاسی از مناظر زیبا شده و چنددقیقه ای استراحت کردیم ، سپس راهی مسیر شدیم.جنگلی که هر چه بیشتر پیش می رفتیم بیشتر غرق در زیبایی هایش می شدیم ، کم کم آنتن گوشی ها ناپدید شد ، دیگر خبری از تکنولوژی ، فضای مجازی و آلودگی صوتی، صدای تلفن همراه نبود ، آرامش عمیق ذهن و فکر را نوازش می داد ، رها از هیاهو و همهمه ی شهر محو در آفرینش پروردگاری که از قدرت بی بدیل او همه انگشت به دهان مانده بودیم ، اینجا بود که این شعر مرحوم فریدون مشیری دائم در گوشم زمزمه می شد : بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ، شاخه های شسته ، باران خورده پاک ، آسمان آبی و ابر سپید ، برگ های سبز بید و ... ساعت 1320 به مکانی رسیدیم که به گفته آقای صالحی گروه در سال گذشته در آنجا شب مانی انجام داده بودند در آنجا مشغول جمع آوری هیزم شدیم و بساط ناهار را مهیا کردیم ، آقای بهروز محمدی مثل همیشه زحمت مهیا نمودن ناهار را کشیدند و هریک از بچه ها به نحوی کمک می کردند ، همگی مشغول  صرف مرغ لذیذی که  ایشان پخته بودند شدیم ، پس از صرف ناهار و چای ذغالی که طعم آن تا مدتها در ذهن باقی می ماند راهی شدیم ، در راه به آبشاری رسیدیم و آب به مقدار کافی برداشته و کمی نوشیدیم و سپس طی مسیر کردیم ، ساعت 16 به مکان مناسبی جهت برپایی چادر و شب مانی رسیدیم ، هوا آنطور که فکر می کردیم سرد نبود و مناسب بود ، چندی بعد متوجه شدیم که آب کافی برای آشامیدن همراه نداریم ، اکبر صالحی و احسان بنده لوی عزیز برای آوردن آب گروه را ترک کردند ، هوا گرگ و میش شده بود ، سیاهی شب کم کم جنگل را فرا گرفته بود ، مدتی گذشت و این دو عزیز مراجعت نکردند ، کم کم نگران شدیم ، صدای آقا محمود رهنما که با فریادهای ممتد اکبر و احسان را فرا می خواند فضای جنگل را پر کرده بود ، آقا محمود طاقت نیاورد و راهی شد تا پیگرد آن دو عزیز رود اما پس از چند دقیقه اکبر و احسان با ظروف پر از آب بازگشتند و آرامش را به گروه بازگشت ، پس از مهیا نمودن و خوردن شام و زحمات بسیار برادران محمدی بخصوص آقا بهروز به پیشنهاد آقا محمود بهمراه هد لامپ هامحل کمپ را ترک نموده تا در سیاهی جنگل نظاره گر آسمان پر ستاره شویم ، بقول مشیری : شبها که سکوت است و سیاهی ، آوای تو می خواندم از  لایتناهی ، مجددا به محل کمپ برگشته و ساعت 2030 آقا محمود بچه ها را گرد آتش جمع کردند و راجع به اهداف گروه و فعالیتها و افکار فرهنگی گروه صحبتهای شیوایی  ایراد نمودند و سپس از تک تک بچه ها نظرخواهی کردند و همه از کلا آقا محمود استفاده کردیم پس از آن تعدادی از دوستان از فرط خستگی به خواب رفته و تعدادی دیگر بهمراه آقا محمود در کنار آتش تا 12 شب مشغول گپ و گفت بودند ، روز دوم : ساعت 630 با صدای بیدار باش اکبر جان همه از خواب برخاسته و از چادر بیرون آمده و متوجه شدیم که آقا بهروز صبح زود از خواب برخاسته و مانع از خاموش شدن آتش شده و کماکان گرمای آتش را در کنار خود داشتیم ، پس از جمع کردن چادرها و وسایل کمپ و خاموش کردن کامل آتش کوله ها را برداشته و مجددا براه افتادیم و ساعت 815 به آبشار رسیدیم و جهت صرف صبحانه آنجا اطراق کردیم ، تعدادی از بچه ها جهت مشاهده آبشار زیبا و آب تنی راهی شدند و تعدادی از دوستان بخصوص برادران محمدی مشغول تهیه صبحانه شدند ، ای کاش این آبشارها دیده نشوند شاید سالمتر بمانند ، ای کاش این آبشار ها مانند خرچنگها قابلیت استتار داشته تا به چشم آلوده کننده های طبیعت دیده نشوند ، فریاد طبیعت آنقدر بلند است که عالم را گرفته است ، چون حال از ما انسانهای آلوده ساز گرفته است ، افسوس ... پس از صرف صبحانه ساعت 10 مجددا مسیر را ادامه دادیم ، زیباییهای جنگل ، رنگ برگها ، رودخانه ها ، صخره ها به حدی بود که بیشتر تصور در خواب بودن به انسان دست میداد ، گویی نجوایی در گوشم می گفت خواب هستی ، دیدن این همه زیبایی ها رویاست با خودم می گفتم ای کاش می شد فضای پر هیاهوی شهر را ترک کرد و اینجا آمد و کلبه ای ساخت و تمام عمر را با آرامش گذراند ... پس از عبور از مسیر رودخانه ساعت 1230 به چشمه ای در دره منتهی به سی سنگان رسیدیم و 5 دقیقه استراحت کردیم ، سپس ادامه دادیم و در ساعت 1310 بالاخره به جنگل بی نظیر سی سنگان رسیدیم کمی استراحت کرده پرش های مخصوص را انجام داده مشغول گرفتن عکس شدیم ، کم کم گوشی های همراه به صدا در آمد و حاکی از آن بود که به فضای شهر نزدیک می شدیم ، باز هم صدای پیامک ، اینترنت ، وایبر و خلاصه .... ساعت 1420 دقیقه به روستای دیرزرکلا رسیدیم و  منتظر شدیم تا آقای رضایی راننده مینی بوس به ما بپیوندد ، خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود ، از دور مینی بوس نمایان شد ، تا به این سن اینقدر از دیدن مینی بوس خوشحال نشده بودم که آن روز ....   همگی سوار شده و ساعت 1515 به پارک ساحلی سی سنگان رسیدیم ، پس از آنکه 11 هزار تومان ورودی دادیم و داخل ساحل شدیم و مشغول تماشای ساحل زیبا شدیم ، دریا آرام ، آبی زلال ، خورشید آن بالا خود نمایی می کرد ، روی شنها راه رفتیم تا خستگی پاهایمان خارج شوند ، وای چه کیفی داشت ، پس از گرفتن عکس یادگاری و خداحافظی از آقا محمود رهنما که بهمراه دوستشان رهسپار شدند سوار مینی بوس شده و براه افتادیم ( در ضمن نکته های جالبی از آقای حسینی دوست جناب رهنما فرا گرفتیم ) در راه با محمد بخشی عزیز تماس داشتیم که گویا بهمراه آقایان فرج الهی و حسن آقای رهنما برای شناسایی جنگل المستان ( برنامه این هفته گروه) رفته بودند ، ساعت 18 به مرزن آباد رسیدیم و ایشان را در آنجا ملاقات کردیم ، جایتان خالی در آن هوای سرد همگی بستنی خوردیم ، سپس مسیر بازگشت را ادامه دادیم ، در راه با گوش دادن به آهنگ های قدیمی و خاطره انگیز و مرور خاطرات گذشته و شوخی و خوش و بش ، لذت مسیر دوچندان شد جا دارد از راننده مهربان و صبور مینی بوس آقای رضایی تشکر کنم که در برابر همه ی سروصداهای ما سعه ی صدر نشان دادند و همواره با لبخندی که بر لب داشتند ما را تائید می کردند ، بالاخره ساعت 22 به شهریار رسیدیم و این سفر خوب و به یاد ماندنی به خاطره ای بی نظیر برایمان تبدیل شد که فراموش کردن آن محل است در پایان تشکر ویژه از سرپرستان برنامه آقایان اکبر صالحی عزیز و احسان بنده لوی عزیز که این مسئولیت سنگین را به خوبی به انجام رساندند و همه جوره گروه را رهبری کردند ، از جناب محمود رهنما نیز بخاطر آموزه هاشان متشکریم. تک برگی از شاخه جدا شد گفتم : ای برگ زرد پائیزی به کجا؟ مگر فصل خزان است ؟ گفت : خزان؟ خزان چیست؟ گفتم :پس کجا؟ گفت خزان در دل ماست،الان فصل پیوستن است : گفتم : به که؟ گفت به آن برگهایی که زیر درخت گرد امده اند تا زیبایی درخت را هر چندان کنند ، گفتم : مبارک است آری برگ ها را باید درک کرد و عشق پائیز را باید باور کرد.

سهم هزینه هر نفر: 56 هزار تومان   سهم گروه: 51 هزار تومان

افراد شرکت کننده در برنامه : آقایان نوروزی ، محمود رهنما ، بهروز محمدی ، یوسف محمدی ، مصطفی حسن زاده ، اکبر صالحی ، شایان ناجی ، احسان بنده لو ، مهدی بارانی ، میلاد ملکی ، ارسلان نوری ، امیر یاسین رضایی

تهیه و تنظیم گزارش:امیر یاسین رضایی

عکاس: اکبر صالحی 

سرپرستان گروه: اکبر صالحی ، احسان بنده لو 

برای دیدن ادامه تصاویر لطفا کلیک نمائید.

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر
 
امیریاسین رضایی
۱۳۹۳/۰۸/۲۹ ۰۰:۰۰
دستت دردنکنه زحمت کشیدی؛عکسا هم عالی شدن اکبر جان!!!
کورش خجیر
۱۳۹۳/۰۹/۱۸ ۰۰:۰۰
سلام امیدوارم که با موفقیت در تمامی کوه پیمایی و راه پیمایی تان موفق باشید.r شما بزرگوارن را در نزدیکی های پارک سی سنگان در جنگلهای شمال زیارت کردم ... موفق باشید یک عکس دست جمعی هم گرفتیم ..