گزارش برنامه کوهپیمایی وطبیعت گردی نوارمرزی ارس،آذربایجان شرقی:کلیبر( قلعه بابک،جنگل آینالو،آسیاب خرابه و...)1 3 94 لغایت 15 3 94
یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۴
0 نظر
261 بازدید

گزارش برنامه کوهپیمایی و طبیعت گردی  نوار مرزی ارس، منطقه آذربایجان شرقی : کلیبر ( قلعه بابک ، جنگل آینالو ، آسیاب خرابه و... ) 11 3 94 لغایت 15 3 94

در میان همه برنامه های سه ماهه بهار امسال، برنامه گردشگری نوار مرزی ارس جلوه دیگری داشت، بیصبرانه منتظر فرا رسیدن تعطیلات خرداد و اسم نویسی در این گردشگری جذاب بودیم. موعد مذکور فرا رسید و تعداد بیست وهشت نفر از شهریار دور هم جمع شدیم تا سفر گروهی خاطره انگیزی را در آن چند روز ثبت کنیم. البته جای خالی دوستان همنورد و همگردی که به دلیل نزدیکی امتحانات یا سایر درگیری ها همراهیمان نمیکردند کاملا مشخص بود و کمی پکرمان کرده بود.

 ساعت 21:30 روز دوشنبه 11 3 94 سوار بر یک دستگاه اتوبوس از شهریار به سمت اتوبان تهران تبریز به راه افتادیم.جمعی که ابتدا کمی غریبگی و رودربایستی داشت اما باورتان نمیشود؛ ظرف کمتر از یک ساعت چنان با هم آشنا و صمیمی شدیم که گویا مدتهاست با هم، هم سفریم. همگی میهمان میوه های نوبرانه بهاری شدیم که خانم نیازی به همراه داشتند، توت و زرد آلو و بعد بساط بازی های گروهیمان به راه افتاد، تا پاسی از شب گذشته مشغول بازی بودیم. بعد دیدیم آقای نوروزی با ظرف پوره سیب زمینی و تخم مرغ در یک دست و نان بربری در دست دیگرشان بالای هر صندلی حاضر میشوند و صمیمانه برای همه لقمه میگیرند. لقمه ای که عالمی حرف در دلش پنهان بود که: "بسه نصف شب شد شامتونو بخورین بخوابین دگ". بعد از آن هر کسی سر جایش نشست بالشت های بادی یک به یک از ساک ها بیرون آمد و آماده استفاده گردید به هر ترتیبی بود در محدوده صندلی هایمان جایی برای خواب دست و پا کردیم و خواب که نه خودمان را به خواب زدیم. هنوز اول راه بود و همه پر انرژی. و نا گفته نماند تعدادی از همگردان نیز تا صبح چشم روی چشم نگذاشتند. بلاخره آن ملغمه دقایق خواب و بیداری پایان یافت و صبح شد. دوباره بازار گپ و گفت و هم خوانی ترانه ها و آهنگ های معروف به راه افتاد. ساعت از هشت گذشته بود که نزدیکی های تبریز در شهر صوفیا برای صبحانه توقف کردیم همانجا با پسرخاله دوست داشتنی آقای محمدی، معروف به خال اقلی و خانواده محترمشان آشنا شدیم. و ایشان از اینجا به بعد سوار بر پاترول سفیدشان  شدند پیش قراول ما و راهنمای اصلی.

 بعد از آن به سمت بازار آزاد جلفا رفتیم. یک ساعتی وقت داشتیم از آن شهر خرید که نه دیدن کنیم. چرا که خوب میدانید طبق اصول بین المللی خرید، اول باید سه چهار ساعتی خوب مغازه ها را دید و شخم زد و بعد آهسته و با حوصله به انتخاب اجناس دلخواه پرداخت. البته ما همگی توانستیم نهایت استفاده را از آن ذیق وقت داشته باشیم و حد اقل یکی دو قلم پوشاک یا ظرف و ظروف یا وسایل کوهنوردی از جلفا به یادگاری برداریم. بعد از آن ساعت حوالی یازده بود که دوباره سوار ماشین شدیم تا به سمت آسیاب خرابه برویم. بعد از گذشت حدود یک ساعت به محل مورد نظر رسیدیده و از اتوبوس پیاده شدیم.

از محوطه ای که ماشین در آن توقف کرده بود کمی که پایین تر رفتیم، تکه ای از بهشت مقابل چشمانمان مصور شد. دره ای سرسبز و خرم با نهر های روانی که از اآبشار بالای دست ارتفاعات سیر میشدند. چیزی از باغ های جنان کم نداشت. خنکای آب که پاهایمان را حس کرد دیگر فقط دیدن آبشار و رقص قطرات آب روی تخته سنگ های سبز و خزه بسته دیواره دره کافی بود تا کودک درونمان سراپا خواهش شود ، والد درونمان دلش به حال کودکش بسوزد که نکند از آبتنی جا بماند، بالغ درونمان نیز حیفش بیاید این فرصت از دست برود و  اینچنین با شعف و رضایتی که همه وجودمان را در بر گرفته بود خودمان را تمام قد به دست خیس و خنک آبشار بسپاریم. دقایقی را با اشتیاقی کودکانه آنجا فقط احساس کردیم. با تمام جانمان شادابی و سرزندگی طبیعت را احساس کردیم. سپس با انژی که از آن تجربه رویایی و مثال زدنی به دست آورده بودیم دوباره به سمت ماشین رفتیم لباس هایمان را عوض کردیم و مشغول صرف بستنی شدیم که خانم نیازی گروه را میهمان کردند. مجدد سوار اتوبوس شدیم و راهمان را به سمت نوار مرزی ارس از سر گرفتیم. و چه چشم نواز بود طبیعت استان آذربایجان شرقی.

حوالی ساعت 14:30 مقابل پارکی که محوطه مناسبی داشت متوقف شده دور سفره های رنگین و خوشمزه همدیگر نشستیم و نهار تناول کردیم البته فرصتی نیز فراهم بود تا لباس های خیسمان را روی نرده های آفتاب خورده و بادگیر آلاچیق ها رها کنیم که خشک شوند. بعد از آن مجدد سوار شده و بقیه راه را از سر گرفتیم . مناظر شگفت انگیزی دور اطرافمان بود . مناظری که چشمانمان ار دیدنش سیر نمیشد. ساعت 17:50 به روستای عاشقلو رسیدیم، جایی که به قول آقای محمدی آخرین آبادی بود و فرصتی بهمان دادند تا با سر زدن به مغازه های آن آبادی، توشه و آذوقه مان را برای دو روز آینده تکمیل کنیم. سپس مجدد سوار اتوبوس شدیم عده ای از دوستان شکر و آبلیمو و آب خنک تهیه کرده بودند و در ترفت العینی شربتی گوارا درست کردند که جان همه مان را تازه کرد چون حال و هوای آن آبادی مثل شهرهای شمالی گرم و شرجی بود.

 راه زیادی تا جنگل آینالو باقی نبود. بلاخره در نقطه ای از جاده جنگلی اتوبوس ایستاد و راننده به صراحت اعلام کرد که از این جلوتر نخواهد رفت. چرا که جاده خاکی در نقاطی باریک و به دلیل بارش چند روز گذشته حسابی گل آلود ناهموار شده بود. ما نیز که جمع بیست و اندی مان همه کوهنورد بودیم و ابایی از پیاده روی نداشتیم. البته کوله هایمان را بار پاترل سفید خال اقلی کردیم و خودمان به دل جاده زدیم. البته نفهمیدیم هفت هشت نفری از کجا پیدایشان شد و دور تا دور پاترل بیچاره از شیشه و سپر و اگزوز آویزان شدند و خودشان را بی زحمت به کمپ آینالو رساندند. میگفتند تا کمپ 4 کیلومتر فاصله است. در طول مسیر نظاره گر یکی از زیباترین غروب های خورشید در جاده جنگلی آینالو بودیم.وجه تسمیه این جنگل به گفته آقای محمدی این بوده است که در سال هایی دور، فرد بزگی بر ارتفاعات آن مکان عمارتی داشته آینه ای. بعد از آن این جنگل هم به گویش آذری معروف شده به جنگل آینالو. الحق والانصاف آیینه تمام عیار زیبایی های آفرینش بود. بعد از گذشت یک ساعت، دیگر مجبور بودیم دل تاریکی را بشکافیم  و پیش برویم. خلاصه ساعت 21:30 همگی به محل کمپ رسیدیم. چندین آلاچیق را انتخاب کرده و چادر هایمان را بنا کردیم . و خسته از بیست و چهار ساعتی که در آن سفر پشت سر گذاشته بودیم شامی خورده و سر بر زمین گذاشتیم و خوابیدیم.

 صبح که بیدار شدیم با برکت و دولت آفتاب تازه فهمیدیم کجا آمده ایم. قلب سرسبز آذربایجان شرقی. دست و رویمان را نشسته به سمت فنس های جنگل و منطقه محافظت شده رفتیم تا چشممان به جمال مارال های معروف آن خطه روشن شود. مشغول گشت و گذار خانوادگی گوزن ها بودیم که به زیبایی زیر پرتو طلایی خورشید روی سبزه زار های جنگل میخرامیدند. قار و قور شکم هایمان خیلی بهمان مجال تماشا نداد و به سمت آلاچیق ها برگشتیم تا آبی به سر و رویمان زده و صبحانه ای صرف کنیم. حالا دیگر نوبت جنگل نوردی شده بود. خودمان را به ضد آفتاب و کلاه مسلح کردیم، یک بطری آب دستمان گرفتیم و عازم جاده بالایی کمپ شدیم. آینالو بافت جنگلی جوان و تازه ای داشت. درختانی که انگار سه یا نهایتا چهار دهه بیشتر از عمرشان نمیگذشت اما هیچ از صفا و سرسبزی جنگل های شمال کم نداشت. قدم به قدم دلمان میخواست بایستیم و حال خوبمان را در حضور سبز جنگل در حافظه دوربین هایمان ضبط کنیم. وقتی به سمت چادر ها برگشتیم وقت آش خوردنمان شده بود. میهمان آش رشته ای بودیم که خانم محمدی با ذوق و سلیقه برایمان آماده کرده بودند و جای همه خالی چقدر بهمان مزه داد.

بقیه ساعت های آن روز را هم به بازی و گشت و گذار و تعریف کردن خاطره پرداختیم. مسابقات کشوری کشتی راه افتاد و مچ انداختیم و خلاصه شور و حالی داشتیم دور هم. بعد از آن دقایقی به تماشای جمع هموطنان عزیز آذری رفتیم که مثل ما تعطیلاتشان را به آینالو آمده بودند. و با اصول فراموش نشدنی فرهنگشان دور هم حلقه زده و گرداگرد آتش مشغول رقص و پایکوبی بودند.

 دوباره احساس گشنگی که بهمان دست داد بازبه سمت چادر هایمان بازگشتیم و شامی خوردیم. حالا نوبت خودمان بود که دور آتش بنشینیم و گرم و صمیمی شعر بسراییم و ترانه بخوانیم بگوییم و بشنویم . بشنویم از رمز راز های فرهنگ آذری و دلاوری های بابک که آقای محمدی و پسرخاله شان طوری برایمان بازگو میکردند که بی درنگ در ذهن و جانمان ثبت میشد. آن شب ماه بر فراز آسمان جنگل کامل بود. دلمان نمیخواست صبح شود چرا که ساعت چهار قرار بود برخیزیم و یک به یک چادر ها را جمع کرده بار ها را سوار پاترول کنیم و خودمان پیاده به سمت اتوبوس برویم.

صبح پنجشنبه 14 3 94 ساعت هفت همگی مجددا سوار اتوبوس شده و آینالو را با تمام رمز و راز و زیبایی اش به خدا سپردیم. حدود ساعت نه و نیم به نزدیکی های محل قلعه درسی رسیدیم. برای صبحانه توقف کوتاهی کردیم و بعد از آن ساعت 10:40 بود که ابتدای دره ای خرم پیمایشمان را شروع کردیم تا به قلعه بابک خرم دین بر فراز کوه برسیم. و آن دره نوردی با آن مسیر سنگلاخی اش عجب پیمایش شور انگیز و حماسی بود. تعداد زیادی از هم سفرانمان تجربه زیادی از کوهنوردی نداشتند و 4 کودک زیر ده سال همراهمان بود. اما به لطف خدا و با اشتیاق بازدید از قلعه بابک ،سردار غیور آذری و هموطنمان، همگی به حمایت از هم پرداختیم و بلاخره ساعت 13:50 به دژ بارو های مستحکم قلعه بر فراز کوه و ارتفاع 2750 متری رسیدیم. دیدن ابهت قلعه روی شیب های تند و شور انگیز کوه مرا یاد این بیت میانداخت که "دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست؛ عقل هم با دیدن چشم تو قدرتمند شد"  با خود میپرسیدیم چگونه بر فراز قله  بنایی به استحکام این قلعه به پا شده است و جوابش را میدانستیم: "عشق و غیرت".

مسیر هتل را برای بازگشت انتخاب کردیم و ساعت 17 همگی سوار بر اتوبوس بودیم تا به یک رستوران برویم برای صرف غذا. ساعاتی که تبدیل به ماراتن گرسنگی شد، تا بلاخره بعد از صبحانه ای که ساعت نه صبح خورده بودیم حالا ساعت 12 شب حوالی دریاچه ایل گلی نهار و شاممان را یکی کنیم.

بعد از شم از پسر خاله گرامی و خانواده شان خداحافظی کردیم و برای تمام زحمات و همراهی شان در آن سفر ازشان تشکر کردیم و بقیه راهمان را تا تهران از سر گرفتیم.

صبح جمعه ساعت 11 همگی به شهریار رسیدیم و انصافا گردشگریمان به نوار مرزی ارس رنگ و بوی دیگری میان تمام برنامه های بهار داشت. سبز بود مثل جنگل آینالو و سرخ همچون خون دلاوری های بابک. سخت بود با آن ماراتن گرسنگی، و شیرین و دلچسب با هیجان آبتنی کودکانه زیر آبشار آسیاب خرابه... یادش به خیر!

سرپرست: آقای صطفی فرج الهی

راهنما: آقای بهروز محمدی

اسامی افراد شرکت کننده در برنامه عبارتند از : مهربانوان و مهربانان:

خانواده آقای محمدی، خانواده آقای دکتر صفدری، خانم نصیری و پسرشان، خانم هاشمی، آقای روکی،آقای علیرضا فرج الهی، آقای نعمتی، آقای قره گوزلو، آقای خلیلی، آقای جعفر رستمی، محسن علی گل، محسن رستمی، انسیه نیازی، مریم اعلامی، معصومه درخشان، عطا حجتی، حمید سپهری، میلاد ملکی، ارسلان نوری، محمد درخشان.

برای مشاهده ادامه تصاویر لطفا کلیک نمائید.

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر